سلام
یه سلام زمستونی اما گرم گرم
شمایی که این مطلب رو میخونی ایشالا که خوفه خوف باشی
من که ای ...بد نیستم
یعنی میگذرونم
شاید مثه کبک سرم رو کردم تو برف و خودم رو زدم به بیخبری و بیخیالی که شاید روی مشکلات کم شود!!
مشکل ؟
ای بابا
هرکی ندونه فکر من خانوم مشکلاتم !!!!
عادتمه
از بچگی همین بود ... یه اتفاق ساده و پوچ میتونه منو از پا در بیاره (البته این نظر دیگرانه !!)
خودم فک میکنم تا حدوی صبرم خوبه اما گاهی اوقات رو خیلی چیزا بیش از حد حساسم
خلاصه عزیز جون سرتو درد نیارم این روزا اوضاع احوال خوفه
یعنی توپه
گاهی دلم میگیره ...
اما همین که پیش خانوادم هستم و در شهر خودم زندگی میکنم برام کلی ارزش داره (واه واه بچه ننه !)
ترم جدید شروع شد و بازم باید بریم دانشگاه (تفرجگاه !)
خدایی حوصله اش رو ندارم .. انقدر ترم قبل خرخون کردم (خرخون فضایی !) که دیگه حوصله درس رو ندارم حد اقل این روزا
اکثر روزا با دوستام بیرونم ..شاید دارم تلافی این چند وقته رو در میارم که حسابی گرفتار و درگیر بودم (عقده خالی میکنیم خفن ..!)
فردا ۲۲ بهمنه
تو یکی از این وبلاگا از شرکت در راهپیمایی پرسیده بودن
خب جوابش معلومه دیگه ...!
بخاطر شهدا بیاین
حظوری از روی اجبار و فقط به پاس گرامیداشت یاد شهداست میخوام که نباشه !
والله (دختر تو رو چی به تکیه کلام بسیجی ها ) اگر شهدا میدونستد که چنین سرنوشتی در انتظار مردمه هرگز قیام نمیکردن
اونا برای آزادی شهید شدند نه برای زورگویی و ...
اوه اوه بحث سیاسی شدش (بابا بیخیال ... )
شاید هوس اوین موین کردم (بلا به دور خواهرم .. صد رحمت به اوین ..جایی که میروی بسی پیشرفته تر از اوین است !!)
خلاصههههههههههه
شرکت در انتخابات فردا نه نه نه
یه نه بزرگ که هزاران جواب درش نهفته است
جواب از بدبختی و فقر مردم گرفته تا نابودی کشور و جوونا (هی ذلیل مرده چرا اعتیاد جوونا و غرب زدگی مردم رو نمیگی یا دزدی مسئولان جیگر و دوست داشتنی و عزیز و ...
بابا بیخیااااااال ۲۲ بهمن و دهه زجر
اما
تنها کسانی که در این حکومت و در این کشور جایگاه و مقامی بس والا داند شهدا هستند
کسانی که برای آزادی و آرامش رفتند (برو بابا کو آزادی و ارامش ..
)
.
.
دیروز با یکی از دوستان رفته بودیم باغ ارم
جای شما خالی
کلی اذیت و شیطنت
یه پسره سیریش شده بود که من میخوام ازدواج کنم و زن میخوام
من و زینب همه اش داشتیم یه جریانی رو تعریف میکردیم و هر هر و کر کر
این بنده خدا فک کرده بود به اون میخندیدم البته بهش خندیدیم ولی اصل ماجرا چیز دیگه ای بودش

بعدم اومده میگه ببخشید خانوما یه سوال داشتم
گفتیم خب بپرس
گفتش میشه بدونم به چی میخندین ؟
گفتیم هیچی بابا به شما چه ربطی داره
اخرش دیدیم مزاحم بحث داغمون شده و داره ما رو از فازون هرهر و کرکر دور میکنه گفتیم خب بابا معلومه
به اس کردن پسرا میخندیم
تا اسم سرکار گذاشتن اومد گل از گلش شکفت و التماس میکرد و میگفته چطوری بفهمم که یه دختر منو سر کار گذاشته ( بیچاره ۲ دفعه شکشست عخشی خورده بود و دخترا بعد تیغ زدن قالش گذاشته بودن .. !)
عجب زمونه ای شد مادر
زمان جوونی ما کجا اینجوری بود ! 
قدیما دخترا میترسیدن که سر کار نرن و شکست عخشی نخورن اما حالا چی !
کار دخترا شده سر کار گذاشتن پسرا !!(حقشونه مادر ..حقشونه !)
البته بلا به دور
ما که اصلا" تو این خطا نیستیم !
خلاصه دیروز خیلی خوش گذشت
به زینب گفتم بابا حالا که یارو سیریشه و دست بردار نیستش بیا حسابی اوسش کنیم
ما یارو رو سر کار گذاشته بودیم و میخندیدم
یه اقاهه به خانومش از کنارمون رد شد میگفت این ۲ تا شیطون چطور این بدبخت رو سر کار گذاشتن و یارو اصلا" متوجه نیست !
ما هم که فقط میخندیدیم
بعد نیم ساعت گفتم زینب پاشو بریم میخوام تجدید آرایش کنم و بعدش بریم دیگه (میخواستیم بریم خرید )
پسره هر جا تو باغ ما رو میدید از ما فرار میکرد !
زینب گفتش الهام ببین چه بلایی به سرش آوردیم که از سایه ما هم فرار میکنه ! (چنان سرکارش گذاشته بودیم که همهملت فهمیده بودن جز خود یارو که بعدا" متوجه شدش !)
وقتی میخواستیم بیایم بیرون ۲ راس پسر دیگه از این تیریپ شخصیتی ها به من زینب سلام کردن و گفتن راستش ما میخواستیم بیایم با شما صحبت کنیم ار ترسیدیم مثه اون پسره ما رو .. !
بعدش همگی زدیم زیر خنده
ببین چی به روز اون بچاره آورده بودیم که همه ...
اون ۲ نفر هم فرار رو برقرار ترجیح دادن ! 

شما یه وقت فکر نکنید من و زینب دخملایه بدی هستیماااااااااااااا
نهههههههه
ولی خب بابا ما جونایه بدبخت که هیچ تفریحی نداریم حداقل با کمی شیطنت روزگار رو سپری کنیم
در کل روزای قشنگیه و ایشالا که قشنگ هم بمونه
خوش باشید و شاد
بابای
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 توسط الهام -_- ELi -_- | لينك ثابت
|